
جوانی سر از رأی مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود؟ تو آنی کزان یک مگس رنجهای که امروز سالار و سرپنجهای به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟ چه پوشیده چشمی ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه تو گر شکر کردی که با دیدهای وگرنه تو هم چشم پوشیدهای ...
ادامه مطلب
اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ بزرگ بوده پرستار خردی ایشان . به گاهواره مادر بسی خفت سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان . در آن سرایی که زن نیست ، انس و شفقت نیست در آن وجود که دل مرد ، مرده است روان به هیچ مبحث و دیپاچه ای قضا ننوشت برای مرد کمال و برای زن نقصان زن از نخست بوده رکن خانه هستی ...
ادامه مطلب